|
جوانی رفته بود بالای درخت و میترسید بیاید پایین. مردم جمع شده بودند و با هم مشورت میكردند كه راهی برای آن پیدا كنند. دخو از راه رسید و گفت: "آسانترین راه این است كه طناب را بیندازید بالا تا ببندد به كمرش و بكشیدش پایین." یكی طناب انداخت بالا، جوان آن را به كمرش بست اما همین كه طناب را كشیدند از آن بالا پرت شد پایین و درجا مرد.
گفتند: " دخو، این چه پیشنهادی بود دادی و جان آن بیچاره را تلف كردی؟"
گفت: "پیشنهاد بدی نبود! خوب یادم هست كه یك روز پدرم افتاده بود توی چاه و ما طناب انداختیم پایین بست به كمرش و سالم از چاه كشیدیمش بالا. این یكی اجلش رسیده بود و نمیشد برایش كاری كرد."
|