|
روزی دخو یك گونی آرد خرید گذاشت دوش حمالی كه برایش به خانه ببرد و خودش از پی او به راه افتاد اما در بین راه حمال را گم كرد و هر چه گشت او را پیدا نكرد. دخو ده روز آزگار كار و زندگیش را ول كرد و كوچه پس كوچهها را به دنبال حمال گشت تا اینكه در آخر او را دید كه گونی آردی كول گرفته و به طرفی میرود. دخو تند خودش را از سر راه حمال كشید كنار و رفت گوشهای قایم شد و با خودش گفت: "چه خوب شد من را ندید وگرنه اجرت ده روز حمالیش را از من میگرفت و پاك بیچاره میشدم.
|