|
روزی آدمی خالیبند به دخو گفت: "بابای من طویلهای دارد كه از بس بزرگ است سَروتهِ آن معلوم نیست طوری كه اگر مادیانی دَم درِ آن حامله بشود، وسط طویله نرسیده كرهاش بهدنیا میآید." دخو گفت: "بابای من هم چوب بلندی دارد آنقدر بلند كه وقتی میخواهد لباسهایش را خشك كند آنها را میزند نوك چوب و تا یك وجبی خورشید میبرد بالا و آنها را در یك چشم بهم زدن خشك میكند." آدم خالیبند گفت: "چنین چوب بلندی را كجا میگذارد؟" دخو گفت: "در طویلهی بابای تو!"
|