|
پادشاهی شبی با لباس مبدل به شهر رفت تا وضع مردم را بررسی کند.
به یک بقال گفت: «نیم فلوس دارم و به تو میدهم تا شمعی به من بدهی که از اول شب تا صبح بسوزد، چون میخواهم شب بیدار باشم».
بقال گفت: «چنین شمعی را نیم فلوس نمیدهند، اما با نیم فلوس میتوانم به تو مقداری فلفل بدهم تا آن را بخوری که دهانت بسوزد و تا صبح خوابت نبرد».
چون صبح شد پادشاه بقال را طلبید و به او جایزه داد.
|