|
روزی دخو ایستاده بود كنار استخر و آه میكشید، یكی از دوستانش علت آه كشیدن او را پرسید. دخو گفت: "مگر نمیدانی؟ چند سال پیش زن اولم افتاد توی همین استخر و غرق شد." دوست دخو گفت: "گذشتهها گذشته، دیگر فكرش را نكن. خدا را شكر حالا كه زن قشنگ و پولداری نصیبت شده."
دخو گفت: "من هم برای همین آه میكشم كه این یكی برعكس آن خدابیامرز اصلاً میلی به شنا ندارد."
|