|
روزی دخو نشسته بود زیر سایهی درختی غذا میخورد كه دید یكی از آشنایانش سوار بر اسب دارد از آن نزدیكی میگذرد. دخو به رسم تعارف صدا زد "بفرما!"
مرد گفت: "خیلی ممنون!" و زود از اسب پیاده شد و پرسید: "جناب دخو افسار اسبم را كجا ببندم؟"
دخو كه از تعارف خود پشیمان شده بود، زبانش را درآورد و گفت: "ببندش به زبان من!"
|