سرگرمی >> لطیفه
12
شب بیدار
پادشاهی شبی با لباس مبدل به شهر رفت تا وضع مردم را بررسی کند.
به یک بقال گفت: «نیم فلوس دارم و به تو میدهم تا شمعی به من بدهی که از اول شب تا صبح بسوزد، چون میخواهم شب بیدار باشم».
بقال گفت: «چنین شمعی را نیم فلوس نمیدهند، اما با نیم فلوس میتوانم به تو مقداری فلفل بدهم تا آن را بخوری که دهانت بسوزد و تا صبح خوابت نبرد».
چون صبح شد پادشاه بقال را طلبید و به او جایزه داد.
* * * * *
شتر قربانی
اعرابی در روز عید شتری قربانی كرده بود و در هر مجلسی كه میرسید میگفت كه من شتری در راه خدا قربانی كردهام.
به او گفتند: «چه معنی دارد كه هر جا میرسی ذكر قربانی كردن شتر میكنی؟ قربانی كردن در راه خدا كه این همه گفتن ندارد!»
اعرابی گفت: «سبحان الله! خدای تعالی خودش یك گوسفند فدای اسماعیل كرد، در چند جای قرآن آن را ذكر كرده، آن وقت من شتری به این بزرگی قربانی كردم هیچ جا نگویم؟»
* * * * *
عرض طناب
شخصی پسرش را فرستاد تا طناب برای چاه بخرد.
به پسر گفت: «باید طول آن بیست ذرع باشد».
پسر رفت و مدتی بعد از راه برگشت و به پدر گفت: «طول بند را گفتی و عرض آن را نگفتی».
پدر گفت: «عرض آن به اندازه مصیبتی است كه از داشتن تو میكشم».
* * * * *
دانه دانه
برای مردی انگور آوردند. خوشه را برداشت و تماماً به دهان گذاشت.
گفتند: «انگور را دانه دانه باید خورد».
مرد گفت: «آن انگور نیست، بادنجان است».
* * * * *
دل درد
شخصی نزد طبیب رفت و از دل درد شكایت كرد.
طبیب پرسید: «چه خوردی؟»
گفت: «قدری گوشت گاو، ماهی، مرغ و ماست.»
طبیب گفت: «تا شب خواهی مُرد و اگر نمردی خود را از كوه پایین بینداز.»
* * * * *
12