سرگرمی >> لطیفه
123456789
لطیفه طبابت
مردی به شهری رفت و خودش را طبیب جا زد. بیماری آمد پیش او و گفت: "دلم درد میكند."
مرد پرسید: "دیشب چه خوردی؟"
بیمار جواب داد: "دو من خربزه خوردهام تو یك من حساب كن. دو من هندوانه خوردهام تو یك من حساب كن. یك من نان و پنیر خوردهام تو نیم من حساب كن. سه من انگور خوردهام تو سه چارك حساب كن."
مرد گفت: "شش ماه تب میكنی و كله پا میشوی، سه ماه حساب كن. بعد از آن هم میمیری، زنده حساب كن. میگذارندت توی قبر، اتاق حساب كن. یك خروار و نیم خاك میریزند رویت، هفتاد و پنج من حساب كن."
* * * * *
لطیفه بدهكار و طلبكار
روزی مردی رسید به یكی از دوستانش و بعد از كلی حال و احوال، گفت: "رفیق! خیلی گرفته به نظر میآیی، مشكلی پیش آمده؟"
رفیقش گفت: "راستش را بخواهی آنقدر بدهكارم كه فكر و خیال نمیگذارد خواب به چشمم بیاید."
مرد گفت: "آدم حسابی! طلبكارها باید خواب به چشمشان نیاید و نگران طلبشان باشند تو چرا نگرانی!
* * * * *
لطیفه جنگ
بین دو شهر جنگ در گرفت مردی به اصرار از حاكم خواست كه او را هم به جنگ بفرستد. حاكم به او یك شمشیر و یك سپر داد. چند روز كه گذشت مرد با سر شكسته و صورت زخمی برگشت. گفتند: "چرا از خودت دفاع نكردی و گذاشتی زخمیات كنند؟
جواب داد: "پرت و پلا نگویید! اگر شما هم جای من بودید و یك دستتان به شمشیر بود و یك دستتان به سپر، آن وقت با كجاتان دفاع میكردید؟"
* * * * *
لطیفه جنگ در خواب
مردی در هنگام خواب، شمشیر بلندی را كه به دیوار آویزان بود برداشت و به كمرش بست. زنش پرسید برای چه موقع خواب شمشیر میبندی؟ مرد جواب داد: "شب پیش در خواب با مردی دعوایم شد و چیزی نمانده بود كه پوزهاش رابه خاك بمالم كه دست به شمشیر برد و مرا شكست داد. حالا میخواهم اگر دوباره آمد حقش را كف دستش بگذارم. زن گفت: "خوب كاری میكنی! ولی خیلی مواظب باش كه شمشیر را از دست ندهی چون از پدر خدا بیامرزم فقط همین شمشیر به یادگار مانده است."
* * * * *
لطیفه حسابداری
از مردی پرسیدند: "حساب بلدی یا نه؟" جواب داد: "بله و در راه یاد گرفتنش سالها دود چراغ خوردهام و در آن به درجهی استادی رسیدهام." گفتند: "حالا اگر بخواهی چهار درهم را بین سه نفر تقسیم كنی چكار میكنی؟"
گفت: "به دو نفرشان یكی دو درهم میدهم و به سومی نصیحت میكنم صبر كند تا دو درهم دیگر پیدا شود."
* * * * *
123456789