نشریه میثاق مدیران Misaq Modiran Magazine
  زندگی بدون کار یعنی گناه و کار بدون هنر یعنی فاجعه. جان راسکین  
منوی اصلی
جستجو در مطالب نشریه

گالری همه تصاویر
کامپیوتر5
لطیفه همه لطیفه‌ها
یكی از رفقای دخو تخم‌مرغی توی مشتش گرفت و به دخو گفت: "اگر گفتی چی توی دست من است آن را می‌دهم به خودت تا خاگینه درست كنی و بخوری". دخو گفت: "این طور كه نمی‌شود فهمید؛ یك كمی بیشتر توضیح بده". رفیقش گفت: " اطرافش سفید و توی آن زرد است"
دخو گفت: "فهمیدم! شلغمی است كه توی آن را خالی كرده‌ای و جای خالی را با هویج پر كرده‌ای."
لینکستان
لطیفه
سرگرمی >> لطیفه

123456789

لطیفه طبابت

مردی به شهری رفت و خودش را طبیب جا زد. بیماری آمد پیش او و گفت: "دلم درد می‌كند."
مرد پرسید: "دیشب چه خوردی؟"
بیمار جواب داد: "دو‌ من خربزه خورده‌ام تو یك من حساب كن. دو من هندوانه خورده‌ام تو یك من حساب كن. یك من نان و پنیر خورده‌ام تو نیم من حساب كن. سه من انگور خورده‌ام تو سه چارك حساب كن."
مرد گفت: "شش ماه تب می‌كنی و كله پا می‌شوی، سه ماه حساب كن. بعد از آن هم می‌میری، زنده حساب كن. می‌گذارندت توی قبر، اتاق حساب كن. یك خروار و نیم خاك می‌ریزند رویت، هفتاد و پنج من حساب كن."

* * * * *

لطیفه بدهكار و طلبكار

روزی مردی رسید به یكی از دوستانش و بعد از كلی حال و احوال، گفت: "رفیق! خیلی گرفته به نظر می‌آیی، مشكلی پیش آمده؟"
رفیقش گفت: "راستش را بخواهی آن‌قدر بدهكارم كه فكر و خیال نمی‌گذارد خواب به چشمم بیاید."
مرد گفت: "آدم حسابی! طلبكارها باید خواب به چشمشان نیاید و نگران طلبشان باشند تو چرا نگرانی!

* * * * *

لطیفه جنگ

بین دو شهر جنگ در گرفت مردی به اصرار از حاكم خواست كه او را هم به جنگ بفرستد. حاكم به او یك شمشیر و یك سپر داد. چند روز كه گذشت مرد با سر شكسته و صورت زخمی برگشت. گفتند: "چرا از خودت دفاع نكردی و گذاشتی زخمی‌ات كنند؟
جواب داد: "پرت و پلا نگویید! اگر شما هم جای من بودید و یك دستتان به شمشیر بود و یك دستتان به سپر، آن وقت با كجاتان دفاع می‌كردید؟"

* * * * *

لطیفه جنگ در خواب

مردی در هنگام خواب، شمشیر بلندی را كه به دیوار آویزان بود برداشت و به كمرش بست. زنش پرسید برای چه موقع خواب شمشیر می‌بندی؟ مرد جواب داد: "شب پیش در خواب با مردی دعوایم شد و چیزی نمانده بود كه پوزه‌اش رابه خاك بمالم كه دست به شمشیر برد و مرا شكست داد. حالا می‌خواهم اگر دوباره آمد حقش را كف دستش بگذارم. زن گفت: "خوب كاری می‌كنی! ولی خیلی مواظب باش كه شمشیر را از دست ندهی چون از پدر خدا بیامرزم فقط همین شمشیر به یادگار مانده است."

* * * * *

لطیفه حسابداری

از مردی پرسیدند: "حساب بلدی یا نه؟" جواب داد: "بله و در راه یاد گرفتنش سال‌ها دود چراغ خورده‌ام و در آن به درجه‌ی استادی رسیده‌ام." گفتند: "حالا اگر بخواهی چهار درهم را بین سه نفر تقسیم كنی چكار می‌كنی؟"
گفت: "به دو نفرشان یكی دو درهم می‌دهم و به سومی نصیحت می‌كنم صبر كند تا دو درهم دیگر پیدا شود."

* * * * *

123456789

آخرین شماره آرشیو نشریه
معرفی کتاب لیست کتابها
آمار سایت
Site Counter
تبلیغات